امیربهادرامیربهادر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

روزگار من و بهادر

زیباترین لبخند

دنیا برایم زیبا و رنگین میشود وقتی پسرم به من لبخند میزند خداوندا این لبخند را از پسرم هیچ وقت نگیر . بهادرم امیدوارم در دنیا چنان مردانه زندگی کنی تا خداوند هم هیچ وقت لبخندش رو از تو نگیرد . ای جانم لبخند از این شیرین تر وجود نداره پی نوشت : با تشکر از مادر بزرگ بهادر<مامان بابا> که این ژاکت زیبا رو برای بهادر بافتن ...
9 دی 1391

مطالعه

مرد کوچک من خوشحالم که در همه حالات دست از دفتر و یا کتاب شعرت برنمیداری ودر ضمن ناگفته نماند اینقدر من این کتاب حسنی رو برات میخونم دهنم خشک میشه ولی باز تا تموم میشه منو مجبور میکنی دوباره بخونم  اول در حالت ایستاده در حال مطالعه کمی خسته شدی ادامه مطالعه در حالت نشسته دیگه خیلی خسته شدی در نهایت مطالعه در حالت خوابیده و استراحت بهادر دیگه دانشمند شدی مامان   ...
9 دی 1391

20 ماهگی و نماز

الا به ذکرالله تطمئن القلوب امروز ظهر دیدم دستگیره ای رو که من با اون قابلمه داغ را از روی گاز برمیدارمو برداشتی با خودت بردی من و بابا شاهد خیلی کنجکاو شدیم که بفهمیم این دستگیره رو برای چی برداشتی وبا خودت بردی  در این لحظه با صحنه ای روبرو شدم  که دلم گرم شد و وجودم ارام گرفت بله مرد کوچک من از دستگیره به جای جانماز استفاده کرده بود و بر روی ان مثل یک فرشته سجده کرده بود لحظه ی زیباییه بهادر عزیز من خداوند همیشه پشت و پناهت 20ماهگیت مبارک   ...
5 دی 1391

شب یلدا

مثل همیشه منو مرد کوچک اماده شدیم و رفتیم خانه دایی حمید برای مراسم شب یلدا شب خوبی بود و به هر دو تامون خوش گذشت بهادر عزیزم از اینکه این شب یلدا رو با هم بودیم به من که حسابی خوش گذشت امیدوارم عمرت مثل بلندی شب یلدا باشه   پی نوشت:تشکر از دایی حمید به خاطر میزبانی خوبشان و از دایی مجید به خاطر درست کردن کیک انار که بسیار زیبا بود همه لحظه های پایانی پاییزت  پر از خش خش ارزوهای قشنگ یلدا مبارک عزیزم   ...
3 دی 1391

لذت قدم زدن

ساعت 5 بعد از ظهر یک عصر پاییزی که من سر کار نرفتم تو خونه بودم پسر عزیز مامان متعجب از اینکه چطور شده من عصر در کنارشم سریع میرود کفش هایش را میاورد که با هم برویم بیرون این از او لحظه هایی است که من خیلی انتظارشو را میکشیدم.بالاخره دست در دست من راهی خیابان شدیم گرمی دستهای کوچکت وجودم را گرم میکند.ودر ان شلوغی خیابان چیزی به جز تو توجهم را جلب نمیکند مثل این است که بر روی ابرها قدم میگذارم خدایا شکرت مرد کوچک من وفتی دستت تو ی دستامه یک احساس زیبا به من دست میدهد .یک احساس که تا تجربه اش نکنی پی به شیرینیش نمیبری .ایا روزی میشود وفتی که من پیر شدم تو اینگونه دست من رو بگیری و تکیه گاه من باشی و همین احساس گرم وشیرین  را داشته باشی؟...
23 آذر 1391

برایت چی بخواهم

برایت چی بخواهم زخدا  بهتر از اینکه خودش پنجره باز اتاقت باشد. عشق محتاج نگاهت باشد. خلق  لبریز دعایت باشد و دلت تا به ابد وصل خدایی باشد  "که همین نزدیکیست"  
15 آذر 1391

19 ماهگی

السلام علیک یا ابا عبدالله بهادر عزیز و دوست داشتنیم 19 ماهگیت همراه شد با عاشورای حسینی امیدوارم راه و منش  امام حسین (ع) را الگوی زندگیت قرار دهی عزیزم 19 ماهگیت مبارک با هم رفتیم در مراسم حسینی وبرای همه پسرها و دختر های هم سن وسالت دعا کردیم و شمع روشن کردیم تا روشنایی شمع دلهایتان را روشن کند الهی امییییین بقیه عکس ها در ادامه مطلب بهادر در حال تماشای مراسم سینه زنی از تلویزیون پسرم دست از سر این گول زنک بردار اینجوری میخوای یار امام زمان بشی زشتهههههه اینم بهادر در حال رفتن به مراسم عزاداری امام حسین (ع) اینم لبخند زیبای بهادر که من میمیرم برای این لبخندها   ...
6 آذر 1391